آنزیوپلاستی کرونری داخل مجرایی ازراه پوست

با یاد خدا...

از PTCAزمانی استفاده می شود که ضایعه آترواسکلروتیک پیشرفته ای در جدار عروق کرونی تشکیل شده باشد بااستفاده از کاتتری که درنوک خود دارای نوعی بالون می باشد  بعداز (انجام آنژیوگرافی وتعیین محل ضایعه )

 

 

ادامه نوشته

روز معلم!

امروز کلاس باز آموزی داشتیم با موضوع:ارتباط ،ثبت و گزارش نویسی صحیح.

استاد آقای ... بود و من با چه بی تفاوتی در این کلاس شرکت کردم و چقدر بابت این ماجرا بغض داشتم.

بذارید از اول قصه بگم.

10 یا 12 سال پیش وقتی کارورزی ویژه می گذروندیم ،همون روز اول ورود به بیمارستان کارگاه سی پی آر برای پرسنل گذاشته بودند که ما هم شرکت داده شدیم.نحوه گفتار استاد کلاس که بعدا همکارمون شد را برای اولین بار می شنیدیم و دانشجویی بود و هزار خنده و.. .

ردیف جلو نشسته بودیم و انقدر ریز ریز خندیدیم که تایم رست بین 2 تا ساعت کلاس سوپر آموزش شخصا تذکر جدی به ما داد که در صورت تکرار هم باید کلاس راترک کنیم و هم باید کارورزی را .

اما ما نتونستیم و نزدیک بود از کلاس اخراج بشیم که خدا را شکر تایم کار عملی شد و ما نجات پیدا کردیم. اما سوپروایزر مربوطه پیش مربی ما رفته بود و خواسته بود تا برای ما تنبیهی در نظر بگیرد تا جدی تر به مسائل نگاه کنیم.ایشان هم به بهانه ذوق هنری و استعدادهای درخشان گروه ما که 3 نفر بودیم ما را جهتکمک به سوپروایزر آموزشی به ایشان معرفی کرد و دل سوپروایزر خنک شد.

خلاصه آقای سوپروایزر که در کار تهیه پوستر آموزشی برای یک سمینار بودند کل کار را به عهده ما گذاشتند و مربی مربوطه هم سهمی از نمره کارورزی را به انجام درست این پروژه اختصاص دادند.

هرچند بعد از تایم کارورزی در بیمارستان می ماندیم،اما کنار یکدیگر بودن لطفی داشت که هرگز دیگر تکرار نشد و از آن سوپروایزر چیزهایی یاد گرفتیم که تا سالها به کارمان آمد.پوستر مورد نظر در سمینار رتبه کسب کرد و جزو برگزیدگان کشوری شدو باعث سربلندی استاد و ما همچنین نمره عالی کارآموزی.

وقتی پس از سالها استخدام شدم و روزهای اول کار را در بخش جدید می گذراندم.روزی سرپرستار را درحال مکالمه تلفنی دیدم که در مورد من صحبت می کرد و شنیدم که می گفت نظر دفترپرستاری هم کاملا در موردش مثبت است. کنجکاو شدم و طوری سر حرف را انداختم تا ببینم چطور این اتفاق افتاده و سرپرستار گفت که سوپروایزر ارشد بیمارستان کلی از من تعریف کرده.دیگر چیزی نپرسیدم تا یک روز.

توی بخش تنها بودم و پسرها برای صرف چای رفته بودند،سوپر شیفت برای راند بخش آمد و وقتی خواستم سرشیفت را صدا کنم اجازه نداد  و از من خواست که بخش را تحویل بدهم.در همین حین کلی داشته ها و دانشم را سنجید و...

در همان لحظه ورود شناختمش همان سوپروایزر آموزشی زمان دانشجویی ام بود.آن روز از دیدنش خوشحال شدم و با یاد خاطرات گذشته از هم گروهی هایم هم یاد کردیم.

حالا از آن روز چند  سالی می گذرد.

این شخص همان کسی بود که بعدها به من گفت: تو عضو تیم نیستی و باید بروی یک جای شیر تو شیر تا درست شوی.

همان که گفت : هیچکس از کار تو نتواسته ایراد بگیرد و کسی نگفته که میس می کنی و هیچ پزشکی از کارت ایراد نگرفته،اما مرا فرستاد اورژانس.

این روزها تقریبا با او حرف نمی زنم. مگر سلام کند و یا آنسوی تلفن باشد و من مجبور به پاسخگویی.

همان روزهای کشمکش در 100 روز پیش به او گفتم: که اگر از کسی دلگیر باشم حتی توی چشمهایش نمی توانم نگاه کنم و جالب که او هر وقت مرا می بیند می فهمد که هنوز دلگیرشم.

امروز سر کلاس ، او باز هم استاد بود و من شاگرد.اما آن روزهای گذشته چقدر دور و دست نیافتنی می تمود.

                        الهم عجل لولیک الفرج


                                            نویسنده:فرزانه یک پرستار منتظر