روزها برام کش میاد و دیر میگذره.ساعت ها طولانی شده.حوصله هیچ کس را ندارم.دلم میخواد زار زار گریه کنم.اما نمیشه.همش باید حواسم به یکی باشه.یکی میگه هوای مامانت رو داشته باش.یکی میگه ننه جون و بابا حاجی خیلی مواظبت میخوان.خواهرام که از من کوچکترن.برادرم که فقط میخوابه و برادر کوچکم که همه چیز رو تو خودش میریزه.

سر خاک میرم اروم نمیشم.تو خونه بیقرارم.نمیدونم چه کار کنم.

بابام 23 تیر فوت کرد و فقط 60 سالش بود.

دلم میخواد منم بمیرم.

من فرزند بزرگشم و حالا منی که تو همه سختی ها و مشکلات زندگی باهاشون با مامان و بابام بودم هستم و اون رفته.

هر چی گریه می کنم آرومم نمی کنه.شبا با گریه میخوابم.صبح ها اصلا دلم نمیخواد بیدار شم.

کاش زودتر زندگی تموم بشه.

اللهم عجل لولیک الفرج