روزهای بی پایان
روزها برام کش میاد و دیر میگذره.ساعت ها طولانی شده.حوصله هیچ کس را ندارم.دلم میخواد زار زار گریه کنم.اما نمیشه.همش باید حواسم به یکی باشه.یکی میگه هوای مامانت رو داشته باش.یکی میگه ننه جون و بابا حاجی خیلی مواظبت میخوان.خواهرام که از من کوچکترن.برادرم که فقط میخوابه و برادر کوچکم که همه چیز رو تو خودش میریزه.
سر خاک میرم اروم نمیشم.تو خونه بیقرارم.نمیدونم چه کار کنم.
بابام 23 تیر فوت کرد و فقط 60 سالش بود.
دلم میخواد منم بمیرم.
من فرزند بزرگشم و حالا منی که تو همه سختی ها و مشکلات زندگی باهاشون با مامان و بابام بودم هستم و اون رفته.
هر چی گریه می کنم آرومم نمی کنه.شبا با گریه میخوابم.صبح ها اصلا دلم نمیخواد بیدار شم.
کاش زودتر زندگی تموم بشه.
اللهم عجل لولیک الفرج
سر خاک میرم اروم نمیشم.تو خونه بیقرارم.نمیدونم چه کار کنم.
بابام 23 تیر فوت کرد و فقط 60 سالش بود.
دلم میخواد منم بمیرم.
من فرزند بزرگشم و حالا منی که تو همه سختی ها و مشکلات زندگی باهاشون با مامان و بابام بودم هستم و اون رفته.
هر چی گریه می کنم آرومم نمی کنه.شبا با گریه میخوابم.صبح ها اصلا دلم نمیخواد بیدار شم.
کاش زودتر زندگی تموم بشه.
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 17:26 توسط فرزانه پرستار منتظر
|
سلام