خدا حافظ اورژانس
سلام.من اومدم.
ی کم دیر.چون هرسال اول بهمن پست میزاشتم که امسال ی کم دیر کردم.
یادتونه ۷ سال پیش از ICU رفتم اورژانس.
حالا بعد ۶سال و ۹ ماه اورژانس تموم شد.الان CCU رفتم.
ماجرا ابنجور شد که ی طب اورژانس مصیبت اومد برامون که قبل از اینکه مربض حتی کارت تشکیل بده ی خروار دارو براش تجویز می کرد و همه هم شفاهی.از طرفی هم بعدش تو ثبت کلی داروها رو دستور نمی کرد.
هرچی هم می گفتی فایده ای نداشت.حالا میومدیم این وسط مریض به یکی از این داروها حساسیت می داد.واویلا.
بیمار درد اپی گاستر رو بلا استثنا درمان MI می کرد.
راستش منم زیر بار نرفتم.گفتم من فقط کتبی کار می کنم.فقط CPR دستور شفاهی اجرا میشه.
بعد جنگ ستاره ها در گرفت و منو صدا کرد و گفت هرجی من میگم باید اجرا بشه و منم گفتم نه.من هر چی درست باشه اجرا می کنم.
گفت باید بیایی سرشیفتوایسی و دست گذاشت رو پاشنه آشیل من.گفتم نمیام.
و اینطوری شد که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
مترون زنگ زد و صدامکرد و کلی از قوه دعواییه خود استفاده کرد و خط ها و نشان های رنگارنگ کشید و گفت از اورژانس برو CCU.
اولش ناراحت شدم.
تو لک رفتم.جالبه که جایی که داشتم می رفتم جای خوبی بود و از همه نظر عالی تر از اورژانس.
اما اورژانس رو دوست داشتم.هرچند با تمام سختی اومده بودم اورژانس.اما حالا لذت می بردم از اورژانس کار کردن.
باورم نمی شد.تا ۲ ماه تو مرحله انکار بودم. کاربرم توی سیستم رو عوض نکردم و همون اورژانس فعال بود.همه اش فک می کردم انتقالی بگیرم از بیمارستان یا مرخصی بدون حقوق بگیرم ی مدت نباشم و خیلی را ههای دیگه که نشد و از اونجایی که آدمیزاد زود عادت می کنه بلاخره عادت کردم و مرحله انکار رو گذروندم.
حالا کاملا با بچه ها جور شدم.با کار که اصلا مشکل نداشتم.انقدر توی اورژانس دوبده بودم که حالا دیگه اینجا عددی نبود.
همینطور ار نظر تکنیک و دانش هم که اصلا مشکل نداشتم.
خلاصه حونم براتون بگه بچه های خوبی داره.آرومه.
یادش بخیر اورژاتس.
سختی هایی مثل چاقو خورده ها.احیا ها.اکستراها.اپیدمی التور.اپیدمی آنفلوانزا.زایمان های زودرس.اطفالی که تشنج می کردن با پدر و مادرهای بی قرار.تصادفی های جاده ای اتوبوسی.امداد هوابی ها.سوسایدها.هیستریک های شبای تعطیل.
و خاطرات خوشی مثل دورهمی ها.شب روی های نصف شب توی حیاط.توت خوردن های خرداد.افطارهای ماه رمضان.سوتی گرفتن و جربمه های خوراکی بچه ها.سر به سر پزشکا گذاشتن و به هر بهانه ای بستنی خوردن.کادو ازدواج به همکارایی که تو اورژانس به هم رسیده بودن.جشن تولدها.جشن های روز پرستار.سال نو .هفت سین ها و...
من روزهای خیلی سختی رو توی اورژانس گذروندم.اما شیربن بود.
خوشحالم که به خواست خدا رضایت دادم
از حالا خاطرات من توی CCU، که اینجام پر از اتفاقه.
اللهم عجل لولیک الفرج












السلام علیک یا صاحب الزمان
سلام