خدا حافظ اورژانس

به نام خدای خوبم.خدای مهربان.عاشق.رئوف.زیبا.دلنواز.خدای من.

سلام.من اومدم.

ی کم دیر.چون هرسال اول بهمن پست میزاشتم که امسال ی کم دیر کردم.

یادتونه ۷ سال پیش از ICU رفتم اورژانس.

حالا بعد ۶سال و ۹ ماه اورژانس تموم شد.الان CCU رفتم.

ماجرا ابنجور شد که ی طب اورژانس مصیبت اومد برامون که قبل از اینکه مربض حتی کارت تشکیل بده ی خروار دارو براش تجویز می کرد و همه هم شفاهی.از طرفی هم بعدش تو ثبت کلی داروها رو دستور نمی کرد.

هرچی هم می گفتی فایده ای نداشت.حالا میومدیم این وسط مریض به یکی از این داروها حساسیت می داد.واویلا.

بیمار درد اپی گاستر رو بلا استثنا درمان MI می کرد.

راستش منم زیر بار نرفتم.گفتم من فقط کتبی کار می کنم.فقط CPR دستور شفاهی اجرا میشه.

بعد جنگ ستاره ها در گرفت و منو صدا کرد و گفت هرجی من میگم باید اجرا بشه و منم گفتم نه.من هر چی درست باشه اجرا می کنم.

گفت باید بیایی سرشیفت‌وایسی و دست گذاشت رو پاشنه آشیل من.گفتم نمیام.

و اینطوری شد که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

مترون زنگ زد و صدام‌کرد و کلی از قوه دعواییه خود استفاده کرد و خط ها و نشان های رنگارنگ کشید و گفت از اورژانس برو CCU.

اولش ناراحت شدم.

تو لک رفتم.جالبه که جایی که داشتم می رفتم جای خوبی بود و از همه نظر عالی تر از اورژانس.

اما اورژانس رو دوست داشتم.هرچند با تمام سختی اومده بودم اورژانس.اما حالا لذت می بردم از اورژانس کار کردن.

باورم نمی شد.تا ۲ ماه تو مرحله انکار بودم. کاربرم توی سیستم رو عوض نکردم و همون اورژانس فعال بود.همه اش فک می کردم انتقالی بگیرم از بیمارستان یا مرخصی بدون حقوق بگیرم ی مدت نباشم و خیلی را ههای دیگه که نشد و از اونجایی که آدمیزاد زود عادت می کنه بلاخره عادت کردم و مرحله انکار رو گذروندم.

حالا کاملا با بچه ها جور شدم.با کار که اصلا مشکل نداشتم.انقدر توی اورژانس دوبده بودم که حالا دیگه اینجا عددی نبود.

همینطور ار نظر تکنیک و دانش هم که اصلا مشکل نداشتم.

خلاصه حونم براتون بگه بچه های خوبی داره.آرومه.

یادش بخیر اورژاتس.

سختی هایی مثل چاقو خورده ها.احیا ها.اکستراها.اپیدمی التور.اپیدمی آنفلوانزا.زایمان های زودرس.اطفالی که تشنج می کردن با پدر و مادرهای بی قرار.تصادفی های جاده ای اتوبوسی.امداد هوابی ها.سوسایدها.هیستریک های شبای تعطیل.

و خاطرات خوشی مثل دورهمی ها.شب روی های نصف شب توی حیاط.توت خوردن های خرداد‌.افطارهای ماه رمضان.سوتی گرفتن و جربمه های خوراکی بچه ها.سر به سر پزشکا گذاشتن و به هر بهانه ای بستنی خوردن.کادو ازدواج به همکارایی که تو اورژانس به هم رسیده بودن.جشن تولدها.جشن های روز پرستار.سال نو .هفت سین ها و...

من روزهای خیلی سختی رو توی اورژانس گذروندم.اما شیربن بود.

خوشحالم که به خواست خدا رضایت دادم

از حالا خاطرات من توی CCU، که اینجام پر از اتفاقه.

اللهم عجل لولیک الفرج

یاد ایامی که گذشت

سلام

سال نو مبارک.

راستی این چندمین ساله که مثلا همدیگه رو می شناسیم

بازم مثل همیشه نمیدونم چی منو اینجا آورد دوباره.شاید ی روز تنهایی.

راستش تلگرام مثل اینجا بهم کیف نمیده.

وبلاگ ی چیز دیگست.

هنوزم کیف نوشتن اینجابا شبکه های مجازی دیگه قابل مقایسه نیست.

چه خبررررررر؟

مدیر گروه و بر و بچ چه خبر؟

حتما همه کلی گروه پرستاری دارید و کلی گروه های دیگه.

راستی اعتباربخشی شدین؟

ما هنوز نه.منتظریم از بعد از تعطیلات دوباره بریم سراغ مصیبتهامون.

من هنوز اورژانسم.

من و دل کندن از اورژانس محاله

شد ۶ سال و ۲ ماه و ۱۴ روز

اگه تجربه ICU دو تا مرکزی رو که کار کرده بودم مجزا کنیم تو هیچ بخشی انقدر کار نکردم نه CCU  و نه ICU 

خوشحال میشم ازتون خبر بگیرم.

بچه ها تونستید از خودتون ی ردپایی بزارید

راستی هنوزم مردم جوجه اردک های زشت رو دوست ندارن چون نمیخوان با حقیقت روبرو بشن.

اللهم عجل لولیک الفرج

 

دعا هم بی اثر باشد

سلام

حالم خیلی بهتره.نسبت به 3 ماه پیش.اما هنوز امید به کسی و چیزی ندارم.یاس آتشی خانمانسوزیه که به جونم افتاده.

یادم افتاد 5 سال تموم شد. دقیقا الان 5 سال و 5 روز هست که تو اورژانسم.خودمم باورم نمیشه.انقدر دوام آورده باشم.اونم تو ی اورژانس که با کمبود تخت و امکانات دست کمی از ی دیوونه خونه نداره.

شلوغ ،پرکار،پزشکای مدعی،بدون هیچ سیستم کنترل پزشکی،نیروهای جدید و غیر استاندارد،عدم به روز بودن علم و ....

حالا آقای پ که ی موقع با هم تحت نظر شیفت میدادیم رییس شده.همیشه فک میکردم رییس خوبی بشه.اما متاسفانه برعکسه.

رییس جدید نور چشمی مترون از آب دراومده و ما تازه فهمیدیم.اونم چه نورچشمی.

نمی دونم .کم آوردم.همه جوره.فقط به اینکه بگذره فکر می کنم.

د

می خواستم بنویسم دعا کنید.اما به نظرم دعا هم بی اثر باشد.

اللهم عجل لولیک الفرج

 

جای پدربزرگم خالی است

نمی دونم چرا دلم هوای اینجا روکرد.

روزهای زیادی می گذره که اصلا سراغ نت نیومدم.

بعد از فوت پدرم 3 ماه نشد که پدربزرگم هم به رحمت خدا رفت.

از روز فوت پدرم آسمان سیاهه و باران عشق دیگه نمی باره.

دلم به صدای پیر و درد کشیده پدربزرگم خوش بود که گاهی از پشت تلفن با اشکهای مادربزرگم راهی به قلب شکسته ام باز میکرد که حالا اوهم نیست.

روزی که پدرم از دنیا رفت خانه اجدادی تابوتم شد و دیگر تحملش سخت و حالا با نبودن دستان استخوانی پدربزرگم برای در آغوش کشیدن همه گریه های و دردهایم و دویدن جانی دوباره در رگهای سرد و افسرده ام ،مقصد فقط گورستان کوچک شهر پدرم خواهد بود.

هنوز آسمان می بارد واز نظر من همه چیز رنگ خاکستر دارد.

برای مراسم پدربزرگ که می رفتم با خودم فکر می کردم آیا دوباره روزی به شادی به این دیار خواهم آمد

اللهم عجل لولیک الفرج

روزهای بی پایان

روزها برام کش میاد و دیر میگذره.ساعت ها طولانی شده.حوصله هیچ کس را ندارم.دلم میخواد زار زار گریه کنم.اما نمیشه.همش باید حواسم به یکی باشه.یکی میگه هوای مامانت رو داشته باش.یکی میگه ننه جون و بابا حاجی خیلی مواظبت میخوان.خواهرام که از من کوچکترن.برادرم که فقط میخوابه و برادر کوچکم که همه چیز رو تو خودش میریزه.

سر خاک میرم اروم نمیشم.تو خونه بیقرارم.نمیدونم چه کار کنم.

بابام 23 تیر فوت کرد و فقط 60 سالش بود.

دلم میخواد منم بمیرم.

من فرزند بزرگشم و حالا منی که تو همه سختی ها و مشکلات زندگی باهاشون با مامان و بابام بودم هستم و اون رفته.

هر چی گریه می کنم آرومم نمی کنه.شبا با گریه میخوابم.صبح ها اصلا دلم نمیخواد بیدار شم.

کاش زودتر زندگی تموم بشه.

اللهم عجل لولیک الفرج

به یادگار

سلام
به رسم قدیم در سالگرد رفتنم به اورژانس میخوام براتون بنویسم.
الان 36 ماه و 4روز از وقتی که وارد اورژانس شدم میگذره.
بخش جدید ICU جراحی راه اندازی شد و سرپرستار اون ICUبا کلی از بر و بچه های تیمش که نمی تونستند آقای کاف را که رفته بود و سرپرستار شده بود تحمل کنند، اسباب کشی کردن و رفتند به بخشICU جراحی.
فکر کن شلمان که از مرخصی برگشت و مخمل از داخلی و ناخواهری سیندرلا از داخلی مردان  دوباره بار رفتن بهICU جدید را بستند.بعضی وقتا فکر می کنم اگه این دوست جون این گروه مصیبت یعنی سرپرستارشون بازنشسته بشه،آی قیافه اینا که با هیچ کس نمی تونن سر کنن دیدن داره.
حالا گربه آوازه خوان را هم فرستادند اورژانس .
من ،جینا ،بامزی و گربه آوازه خوان.از همون گروه ICUتو اورژانسیم.  
میخوام بشینم ارشد بخونم،جزوه ها روی میز ولوشده.کتابها که از کتابخونه و اینور اونور گرفتم کنار میز روی هم تلانبار شده.اما دلم راضی نیست.یعنی خوش نیست،گرم نیست، به درس خوندن برای پرستاری.میدونید چرا؟چون هیچ فرقی بین خوب بد یا بلد و نا بلد یا تجربه و بی تجربگی یا سایقه و تازه کاری و سواد و بی سوادی نیست.
تو پرستاری هر کی کار بلد نباشه میزارنش ی جایی که کار نباشه و هر کی بلد و کاردان باشه،میگن بزاریم خوب فعلگی کنه.هر کی نتونه نمیگن چرا یاد نمی گیره؟میگن تقصیر نداره بلد نیست.اما اگه کسی که بلد یک اشتباه سهوی هم بکنه توبیخ میشه.
پرستاری فقط خستگی و فرسودگیه.
و اما امور شخصیم تو این یک سال:مهمترین قسمتش رانندگیمه،توی این یک سال هم اتوبان هم جاده ،اونم جاده چالوس هم داخل شهر و هم شب رانندگی کردم.تصادف 4 بار که 2 بارش خسارت گرفتم و یک بارش طرف مقابل در رفت و معلوم نشد تقصیر کیه.یک بار هم هنوز بیمه طرف دستمه و نیومده تکلیفش را روشن کنه.اما تجربه جالبی به دست آوردم و یکی اینکه هرگز ماشینتون را بعد تصادف جا به جا نکنید حتی به قیمت یک جریمه 30 تومنی.و هرگز مدارکتون را تعویض نکنید حتی با دستور پلیس.
اواءل هر کی ماشین میخواست روم نمیشد بگم نه.تا جاییی که دوست خواهرم میخواست بره عروسی همدان اومده بود سراغم برای ماشین.اما حالا به همه گفتم سپهر بدون من جایی نمیره(ماشینم اسمش سپهر)
جریمه هم دادم.من جریمه نشدم.آجی خانم 3 بار با ماین من تشریف بردن توی طرح.شوهر خواهرم هم استاد پارک در محلهای ممنوع هستند.علیرضا هم کمربند دشمن خونی اش است و نمی بنده.
سر این تصادف آخری ماشینم را تکان ندادم،پلیس که اومد گفت ماشینا جابه جا کنید و بکشید کنار راه بند اومده.گفتم:من کنار نمی کشم تا از طرف مقابل مدارک بگیری،چون دفعه قبل طرف فرار کرده.پای جریمه هم وامیستم.مدارک که گرفت،کنار زدم.بعد اونو به بهانه نداشتن گواهینامه جریمه کرد و من را جریمه نکرد.
امشب هم پنچر کردم و چه پنچری.لاستیکم که 2 روز پیش خریده بودم خوابیده بود روی زمین و یک تیکه اش بریده بود.منم وایستاده بودم نگاش میکردم.بلاخره یک جوانمرد به دادم رسید و زاپاس را برام عوض کرد.از پارسال تصمیم داشتم یادبگیرم تعویض زاپاس را.اما پیش نیومده بود.همین فردا علیرضا را خفت می کنم یادم بده.
تا دلتون بخواد هم توی صدای عیب های ماشین خبره شدم.اصلا همین که میشینم پشت رل،هر صدای اضافی را مثل صدای بمب می شنوم.
و اما میخوام اتشاالله مامان عزیزم را بفرستم کربلا،دعا کنید بطلبه من هم برم.
بچه ها دلم حج میخواد .واجب.تمتع.
فعلا به خدا می سپارمتون
الهم عجل لولیک الفرج

آقای مسول بیمارستان فیتیله ای،غیبتت زیاد شده.
برای اون دوستی که کامنت گذاشته بود که بد بینی و ممکنه اشکال از تو باشه می نویسم:هرگز وقتی  کفشهای دیگران را نپوشیدی،در مورد راه رفتن آنها قضاوت نکن.

تولد وبلاگ سی سی یو 99

این همه فاصله بین ماست، تقصیر تو نیست،نیمکتهای دنیا را بد چیده اند.

                                      به یاد روزهای تولد این وب و همه بچه های خوب اونروزها

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم

سلام

فردا میشه 2 سال که اومدم بخش اورژانس.باورم نمیشه 2 سال گذشته باشه به این سرعت.2سال که خیلی چیزها یاد گرفتم و به خیلی از ظرفیتهام پی بردم.آدمیزاد موجود عجیبیه که همیشه فکر می کنه شرایطی که داره بهترین موقعیته یا چیزی که خواسته اش است بهترینه. اما بعد توی تغییر متوجه شرایط بهتر میشه.

یادتون هست که 2 سال پیش از آی سی یو اومدم اورژانس. انقدر ترس قرار گرقتن توی فضای بازی مثل اورژانس را داشتم که هرگز فکر نمی کردم دوام بیارم.سوپروایزرمون آقای عبداللهی را که یادتون هست فکر کرده بود من مثل خیلی از بچه ها که رفته بودند منت کشی و برشون گردونده بود بخشهای خودشون  من هم میرم و گردن کج می کنم.در حالی که نمی دونست من مغرورتر و جسورتر از اونی هستم که فکرش بکنه.نه تنها نرفتم خواهش کنم برگردونم بخش آی سی یو یا یک بخش آرومتر از اورژانس،دفتر پرستاری برام شد منطقه ممنوعه.شاید توی این 2 سال یک بار رفته باشم دفتر پرستاری،اون هم می خواستم درخواست مرخصیم را کنسل کنم.

آی سی یو را هم برا خودم بایکوت کردم.نه میرفتم آی سی یو و نه مریض می بردم و نه زنگ می زدم اگه کاری داشتم.جالبه که بچه ها می دونستند.اگه کد بودم و کد می زدند خودشون داوطلبانه به جام می رفتند و اگه مریض باید می رفت اونها مریض را به جای من می بردند.

اوائل روزهای سختی را گذراندم.خیلی سخت.آقای کاف سرپرستارمون خیلی کار به کارم داشت. هرچی سعی می کردم پرش به پرم نگیره نمی شد که نمی شد.تا همین ماه آبان که تعویض شد یک دعوای حسابی باهام کرد. انقدر ازش دلخوشی نداشتم که وقتی بچه ها گفتند برایش کادو خداحافظی بگیریم و ازم نظر خواستند نه نظر دادم و نه پول دادم. نمی دونم چرا هر وقت یاد حرفهاش می افتم باز غم توی دلم تازه میشه.بگذریم.

واما بگم براتون از اونهایی که می شناختید:

آی سی یو الان یک سرزمین با 2 تا شاه.آخه اون سرپرستار قبلی تکلیفش را روشن نکرده،آقای کاف را بردند و گذاشتند آنجا سرپرستار!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زبل خان هنوز همونجا با اون شرایط هست .با این تفاوت که دیگه برای کنکور نمی خونه.

ناخواهری سیندرلا هنوز توی توهم مهاجرته و هنوزم هیچ کاری نکرده.

مخمل این ماه باید بره داخلی مردان. این جالبترین اتفاقیه که افتاده.آخه کار کردن مخمل توی داخلی با اون سرعت عمل منفی هزارش دیدنیه.با اون اواخواهری هاش.

لوک خوش شانس که برگشته و فعلا توی دیالیز مشغوله.

سرندی پیتی توی این تحولات جدید که بخششون بسته شد ماه پیش رفت دوباره آی سی یو.بین ماها که همه از آی سی یو بیرون زده بودیم فعلا فقط او برگشته به آی سی یو.

جینای عزیزم مادرش فوت کرد و مرخصی بدون حقوقش را برای یزرگ کردن نی نی اش که حالا یک ساله شده تمدید کرده.

پاریکال یک دفتر زخم برای خودش راه انداخته و نمی دونم چطوری میخواد بعدا جواب هلال و ... پولش را بده.می دونید که بالاخره فوفش لیسانس قبول شد.

گربه آوازه خوان امسال رفت حج واجب.بامزی با هیجان برام تعریف کرد که میخواد بره حج.گفتم اون نمیخواد حج بره.فتنه گری هاش را جبران کنه.

بامزی هم از تابستون اومده اورژانس. البته فرستادندش.قیافه اش اوائل دیدنی بود.خیلی به خودش مطمئن بود.بر می گرده.خیلی به این در اون در زد. حالا کمی عادت کرده.

شلمان هم بچه دار شده و فعلا توی استعلاجی زایمانه.

بنر سرپرستار درمانگاهه.دیگه هم آی سی یو اضافه کار نمیاد.سانترش را عوض کرده و میره دیالیز.

میشا سوپروایزر شده و پرستار کنترل عفونت بیمارستانم هست.

شنگول هم که رفته نوزادان و مشغوله.

نارنجی  هم که یادتون هست عاشق دلباخته چند ماهی بعد از استخدام دیگه دید آبی از اینجا براش گرم نمیشه. نیامد.

و اما خودم.جوجه اردک زشت.مدتیه توی اورژانس سرشیفت هم وایمی استم.هنوز 6 تا شبکاری دارم و هنوز یک پرستار ساده در گردشم.
                           در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم
الهم عجل لولیک الفرج

سال نو مبارک

 سرخ بود روی تو سبز شود جانتان   سیر شود کام تو سکه شود کاربار
پر ز حلاوت شود چون سمنو، روزها    پر برکت  مستدام   روزیتان برقرار
غم بشود سنجدی رخت ببند  رود      آ یینه بندان شود زندگی ات در بهار
ماهی عمرت بود پر حرکت  پر تلاش      عشق شود روزیت در گذر روزگار
 
بر اساس داده های سازمان آمار در سال 90:

فعال ترین پرستار CCU:خودم

تازه پرستارترین پرستار  CCU: پرستار کوچولو و میثلق

طرحی ترین پرستار  CCU:خانم پرستار

دانشجوترین پرستار  CCU:پرستار آزاد قم

سربازترین پرستار CCU:میثاق

پرحرفترین پرستار CCU:خودم

کربلاییترین پرستار  CCU:هدنرس


موفقترین آزمونی   CCU:خانم پرستار

جدیدترین عضو  CCU:علی کلبعلی

کم رنگترین پرستار  CCU: پرستار میر بلوچزهی و کریم عابدینی

کم حرفترین پرستار: CCU:پرستار کوچولو

بامرامترین پرستار CCU :خودم

قابل توجه هدنرس محترم،با عرض سلام و تبریک سال نو و آرزوی شادی و طراوت برای شما و همه همکاران

با توجه به آمار بالا من جایزه میخوام که توی این سی سی یو انقدر شیفت بودم.

                                          الهم عجل لولیک الفرج


 

این قافله عمر عجب می گذرد

سلام.فردا سالگرد  اولین روز امامت صاحب الزمان است.فردا اولین روز امتحان 1400 ساله شیعه است.فردا اولین روز اثبات عاشقی است.از همین حالا برای همه تون آرزوی قبولی می کنم.

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

ديشب شيفت بودم.عصر و شب.يک سال از اورژانس آمدنم گذشت.پارسال 2 بهمن اولين شيفتم توي اورژانس را فراموش نمي کنم که هر کسي از بچه ها ورودم را به اورژانس تبريک مي گفت.اشک توي چشمهام حلقه مي زد و از ديدنش توسط ديگران ترسي نداشتم.ديشب که با زهرا و احسان و مرضيه و آرش 10 دقيقه اي کاري نداشتيم ياد پارسال کردم و به احسان گفتم: يادت هست همين روزها بود که براي اولين بار سر تحويل شيفت بخاطر برگه UA مريض رييس ،هم من و هم تو را دعوا کرد.من چه اشکي ريختم و تو مي خنديدي.


گفت: تو UAفرستادي و برگه را ضميمه کردي و من هيچي و رفتم و خنده بچه ها به همراه کلي خاطرات سال گذشته از برخودهامون چاشني صحبتها شد.

حالا يک سال گذشته.از اون روزهاي سخت.وقتي وارد اورژانس شدم فکر نمي کردم دوام بياورم.هيچ تجربه اي در اورژانس حتي به صرف آشنايي با بيمارستان نداشتم.صداها توي سرم مثل پتک بود.از آي سي يو به اورژانس رفتن هرچند خودم خواسته بودم بخشم عوض بشه برام قابل تحمل نبود.

با همه اينها مقاوم تر از اين حرفها بودم که بگم نمي تونم. حالا ميخوام به سبک خاطرات  آي سي يو براتون بنويسم.

آقاي عبدالهي را يادتون هست،سوپروايزر.هنوز اون اونطرف جو ب را ميره و من اينطرف.سعي هم مي کنم پرش به پرم نگيره.اگه کاري داشته باشم مثل پاس با جسارت تمام، کار شخصيم را انجام مي دهم و ديگر هيچ.

سوزي يکي ديگر از سوپروايزرها را کمتر مي بينم توي شيفت ما نيست.اما از وقتي فهميدم در مورد شنگول يک حرفهايي زده دلم ازش گرفته.کمتر سراغش را با اس ام اس يا... ميگيرم.

توي اين مدت فقط يکبار با سرپرستارI C Uرخ به رخ شدم .اون هم اون آمد اورژانس کار داشت.هيچ مريضي را
I C U من نمي برم.

جينا دوست عزيزم يادتون هست،حالا  اسبعلاجي زايمانه و داره پسرش را بزرگ مي کنه.شنگول بخش جراحي رفت با من از آي سي يو دراومد.اين روزها مشکل ديسک پيدا کرده و استعلاجيه.شايد انتقالي بگيره و بره يک شهر ديگه.زبل خان باز هم کنکور قبول نشد و درحال پاچه خواريه.ناخواهري سينرلا مرخصي گرفته شايد بتونه براي مهاجرت به کبک فرانسه اش را تکميل کنه و قبول بشه.شلمان ازدواج کرد و حالا داره مامان ميشه.مخمل هنوز داره به دوست د.. ميرسه. لوک خوش شانس هم رفت کانادا و نتونست اونجا بمونه وبرگشت.الان بخش دياليزه.سرندي پيتي از مرخصي زايمان ني ني دوم که برگشت آقاي عبدالهي از اونجايي که خيلي با ما خوش نداشت و يکهو همه را از آي سي يو به بخشها فرستاد تا قدرتش را به ما نشون بده.فرستادش جراحي اعصاب.اونم خيلي راضي نيست. با وجود بچه کوچک و 11 سال سابقه 7 تا شب داره.پاريکال فوق ويژه دانشگاه تهران قبول شد.بالاخره بعد5 سال .بامزي به آرزوش رسيد و دختر دار شد.نارنجی استخدامي قبول شد اما از عشق مخمل هنوز داره بيمارستان ماهم مياد.بنر سرپرستار درمانگاه شد.براي مهاجرت هم توي مصاحبه قبول شده.ميشا بهبود و کنترل عفونته.چند تا شيفت هم تويICU داره.جوجه کوچکولو هم استخدامی قبول شد و رفت.دلم برایش تنگ میشه.

                         به رسم اون روزها دوستون دارم خیلی زیاد

fenter>تصاویر زیباسازی نایت اسکین

                                                      الهم عجل لولیک الفرج


کلاغ پر


حذف اضافه کاری پر

کم شدن  شبکاری پر

قانون بهره وری پر

تعرفه گذاری پر

پرستار پر

پرستاره بیچاره

اونی که هزار جون داره

که پر در نمیاره.

این بدبخت بیچاره

همه                با هم                                     فاتحه..............

الهم عجل لولیک الفرج





کی درست می گه؟

الهم عجل لولیک الفرج

سلام

از همین حالا عید غدیر همه مبارک

دوست دارم عید غدیر را و همیشه دلم خواسته به این بهانه قشنگ تبریک بگم و عیدی بگیرم و مهمون داشته باشم.

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

واما قصه دوباره اینجا بودنم.

دیشب یک اتفاقی افتاد توی اورژانس که برای فکر کردن جالب به نظرم اومد.

یاد اینجا افتادم و شما.اومدم که بنویسم.
دیشب 115 ساعت حدود 11 شب یک خانم 50 ساله را به اورژانس آورد که دور بینی وچشمها و نزدیک گوشها روی صورت خونین بود.
لخته های خون بالای لب و روی نوک بینی مشاهده می شد.
لای پتو پیچیده شده بود و معلوم نبود آسیب دیگری دیده یا خیر.لبها کبود و سیانوتیک بود
در بدو ورود 115 اعلام کرد که در دستشویی منزل زمین خورده و تنها بوده است.برای اینتوبه کردن مقاومت داشته و موفق به اینتوباسیون نشده اند.
سریع به مانیتور وصلش کردم و اکسیژن نازال گذاشتم.ماسک صورت نبود.
در حین برقراری اکسیژن ویز شدید راه هوایی به گوش می رسد.آثار استفراغ در روی لباس مریض دیده می شد.
به اتفاق آرا من و دکتر تصمیم به ساکشن گرفتیم. موقع ساکشن متوجه حجم جامدی در دهان و حلق بیمار شدم که اجازه ساکشن دهان نمی داد.از بینی هم به دلیل احتمال هد تروما نمی شد ساکشن کرد. بیمار مقاومت می کرد و سوند ساکشن را گاز می گرفت.ایروی را به دلیل گگ قوی که داشت هم تحمل نمی کرد.دندان بیمار هم دائمی بود و قادر به خارج کردن آن نبودیم تابا مانور دست اجسام خارجی را بیرون بیاوریم.
سر بیمار را به طرفی چرخاندم و شروع به بالا آوردن سر تخت کردم.
تکنسین 115 اعلام کرد اسپری سالبو در منزل بیمار مشاهده شده است.
از اسپری هم برای فاطمه خانم که حالا همسایه هایش به دنبال آمبولانس رسیده و مشخصاتش را اعلام کرده بودند استفاده کردم.صورت و خونهای روی آن را با احتیاط تمیز کردم تا میزان آسیبی که وارد شده با دقت مورد ارزیابی قرار گیرد.
همین لحظه پزشک اورژانس که دقایقی قبل بیرون رفته بود دوباره به اتاق برگشت و در جا اعتراض کرد که سر تخت چرا بالا است.سر تخت را پایین بیاور و باید گردن اکستند باشد تا راه هوایی باز باشد.
گفتم دکتر احتمال آسپیره کردن هست و تروما بوده و استفراغ دارد.لبها صورتی شده و سچوریشن 90 است برای همین سر تخت را بالا آوردم.
این پا و آن پا کرد و گفت خانم  سر تخت را ببر پایین وگردن اکستند باشد و خودش سر بیمار را صاف کرد و  ایستاد تا من سر تخت را پایین ببرم .سپس از اتاق خارج شد. تا بیرون رفت مریض  استفراغ بسیار وسیعی کرد که توانستم سریع دوباره سرش را به یک طرف برگردانم .حالا هوشیارتر شده بود.از دستور من که او را تشویق به خارج کردن محتویات دهان می کردم اطاعت می کرد.در همین لحظه پزشک داخلی رسید و اولین جمله اش این بود.
چرا سر این بیمار الویت نیست؟
سوال من از همکاران و دوستان خوبم این هست:کدام پوزیشن درست بود؟
در ضمن بگم که:چند لحظه بعد پزشک بیهوشی رسید و با نظرات او بیمار نجات یافت.خدا را شکر توانست جلوی اینتوبه کردن یک بیمار آسمی را بگیرد و بیمار پس از نیم ساعت که کاملا هوشار شده بود و کمی کورتون و مایع دریافت کرده بود با رضایت شخصی جهت مراجعه به مرکز مجهز و خصوصی اورژانس را ترک کرد.

الهم عجل لولیک الفرج


راستی چند وقت پیش که می خواستم وارد وبلاگ بشم باز نمیشد و نام کاربری شما غیر فعال شده می زد.با خودم گفتم یعنی واقعا من را غیر فعال کرده آقای....
اهمیتی ندادم و رفتم دنبال کارهای دیگه.

خوشحالم که بلاگفا اشتباه می کرد

فرزانه یک پرستار منتظر

قبول باشه روزه نمازتون

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  

سلام

از همین حالا روزه هاتون قبول.

التماس دعا

بچه ها مواظب باشید توی مهمونی  میزبان رو از خودمون دلگیر نکنیم.

برای بقیه مهمونهای این ضیافت هم دعا کنید

الهم عجل لولیک الفرج


فرزانه یک پرستار منتظر

تمرین تسلیم بودن

چند روز پیش مسوول کتابخانه را که توی راهرو دیدمُ،یادم افتاد ۶ ماهی است که کتابی نخوانده ام.دلم برای خودم و کتابخانه و کتابهایش تنگ شد.

مسوول کتابخانه که گفت کم پیدایی.خندیدم و ماجرای اورژانس رفتنم را برایش تعریف کردم و او متعجب نگاهم می کرد.

پرسید راضی هستی و من در جواب لبخند زدم و گفتم:بچه ها می گویند خیلی زود با شرایط سازگار شدی.به نظرم آدمیزاد به جهنم هم عادت می کندُ،این همان جمله معروف افضل است.

از او که خدا حافظی کردم.یاد اینجا افتادم و امیدها آرزوهای بچه های نت برایم.

آمدم تا برایتان بگویم.

سخت می گذرد و هر شیفت لبریز از ازدحام و نارضایتی و همهمه و کد و فوتی و. چاقو و چاقو کشی و وتصادفی وسوساید و بدو بدو و استرس و فشار است.

اما در میان اینهمه ،حمایت همکاران از یکدیگر دوست داشتنی و دلگرم کننده است.سرپرستار اورژانس که خاطرتان است مهربانتر شده.هر چند هنوز شبهایم ۸ تا استُ. آن هم عصز و شبُ،اما کمتر پرش به پرم می گیرد و نرمتر شده است.

می خواهد مرا سرشیفت بگذارد ، اما من نمی پذیرم.

برایم تشویقی رد کرده تا راضی شوم، اما دلم نمی خواهد.از مسولیت گریزانم و دلشکسته و خسته.

اینجا همه چیز در حال تغییر است،خلاف آی سی یو که مدتها بیماران تغییر نمی کردند و قصه ها تکراری بود.اینجا هر لحظه یک قصه دارد.

یکروز قصه سقوط ماشین در دره و تنها ما می توانیم ۳ نفر را نجات دهیم و ۲ نفر فوت می کند.

قصه جوان ۲۰ ساله ای  که برای یک میلیون تومان چاقو خورده و با خونریزی وحشتناک فوت می کند.

قصه مادر بارداری که نرسیده به برانکار وضع حمل می کند.

قصه سقوط آسانسور و سوساید و بانوان هیستریک و پدر همکارمان که ام آی کرده و ...

با خودم فکر می کنم ،شاید این تمرینی برای تسلیم بودن است.

الهم عجل لولیک الفرج


ولادت وعده عاشقانه خدا با شیعه بر منتظران  نازنینش مبارک

انتظار درماندگی و معطل شدن نیست

انتظار یعنی آماده شدن برای ظهور و آمادگی برای ظهور یعنی برطرف کردن عیوب و ایجاد حسنات در خود.

فرزانه یک پرستار منتظر

روز معلم!

امروز کلاس باز آموزی داشتیم با موضوع:ارتباط ،ثبت و گزارش نویسی صحیح.

استاد آقای ... بود و من با چه بی تفاوتی در این کلاس شرکت کردم و چقدر بابت این ماجرا بغض داشتم.

بذارید از اول قصه بگم.

10 یا 12 سال پیش وقتی کارورزی ویژه می گذروندیم ،همون روز اول ورود به بیمارستان کارگاه سی پی آر برای پرسنل گذاشته بودند که ما هم شرکت داده شدیم.نحوه گفتار استاد کلاس که بعدا همکارمون شد را برای اولین بار می شنیدیم و دانشجویی بود و هزار خنده و.. .

ردیف جلو نشسته بودیم و انقدر ریز ریز خندیدیم که تایم رست بین 2 تا ساعت کلاس سوپر آموزش شخصا تذکر جدی به ما داد که در صورت تکرار هم باید کلاس راترک کنیم و هم باید کارورزی را .

اما ما نتونستیم و نزدیک بود از کلاس اخراج بشیم که خدا را شکر تایم کار عملی شد و ما نجات پیدا کردیم. اما سوپروایزر مربوطه پیش مربی ما رفته بود و خواسته بود تا برای ما تنبیهی در نظر بگیرد تا جدی تر به مسائل نگاه کنیم.ایشان هم به بهانه ذوق هنری و استعدادهای درخشان گروه ما که 3 نفر بودیم ما را جهتکمک به سوپروایزر آموزشی به ایشان معرفی کرد و دل سوپروایزر خنک شد.

خلاصه آقای سوپروایزر که در کار تهیه پوستر آموزشی برای یک سمینار بودند کل کار را به عهده ما گذاشتند و مربی مربوطه هم سهمی از نمره کارورزی را به انجام درست این پروژه اختصاص دادند.

هرچند بعد از تایم کارورزی در بیمارستان می ماندیم،اما کنار یکدیگر بودن لطفی داشت که هرگز دیگر تکرار نشد و از آن سوپروایزر چیزهایی یاد گرفتیم که تا سالها به کارمان آمد.پوستر مورد نظر در سمینار رتبه کسب کرد و جزو برگزیدگان کشوری شدو باعث سربلندی استاد و ما همچنین نمره عالی کارآموزی.

وقتی پس از سالها استخدام شدم و روزهای اول کار را در بخش جدید می گذراندم.روزی سرپرستار را درحال مکالمه تلفنی دیدم که در مورد من صحبت می کرد و شنیدم که می گفت نظر دفترپرستاری هم کاملا در موردش مثبت است. کنجکاو شدم و طوری سر حرف را انداختم تا ببینم چطور این اتفاق افتاده و سرپرستار گفت که سوپروایزر ارشد بیمارستان کلی از من تعریف کرده.دیگر چیزی نپرسیدم تا یک روز.

توی بخش تنها بودم و پسرها برای صرف چای رفته بودند،سوپر شیفت برای راند بخش آمد و وقتی خواستم سرشیفت را صدا کنم اجازه نداد  و از من خواست که بخش را تحویل بدهم.در همین حین کلی داشته ها و دانشم را سنجید و...

در همان لحظه ورود شناختمش همان سوپروایزر آموزشی زمان دانشجویی ام بود.آن روز از دیدنش خوشحال شدم و با یاد خاطرات گذشته از هم گروهی هایم هم یاد کردیم.

حالا از آن روز چند  سالی می گذرد.

این شخص همان کسی بود که بعدها به من گفت: تو عضو تیم نیستی و باید بروی یک جای شیر تو شیر تا درست شوی.

همان که گفت : هیچکس از کار تو نتواسته ایراد بگیرد و کسی نگفته که میس می کنی و هیچ پزشکی از کارت ایراد نگرفته،اما مرا فرستاد اورژانس.

این روزها تقریبا با او حرف نمی زنم. مگر سلام کند و یا آنسوی تلفن باشد و من مجبور به پاسخگویی.

همان روزهای کشمکش در 100 روز پیش به او گفتم: که اگر از کسی دلگیر باشم حتی توی چشمهایش نمی توانم نگاه کنم و جالب که او هر وقت مرا می بیند می فهمد که هنوز دلگیرشم.

امروز سر کلاس ، او باز هم استاد بود و من شاگرد.اما آن روزهای گذشته چقدر دور و دست نیافتنی می تمود.

                        الهم عجل لولیک الفرج


                                            نویسنده:فرزانه یک پرستار منتظر


دستان مهربانتان بوسه باران فرشته ها .

علامه طباطبایی  ره :هفتاد سال عبادت برابر یک شب پرستاری است.

این جمله روی دیواره دانشکده مون سالها خودنمایی می کرد و هر روز از کنارش می گذشتم و روزی 2 بار اون را زمزمه می کردم.همیشه وقتی کسی بهم می گفت چرا پرستاری؟خوب معلم و یا ...

می گفتم:هر کسی لیاقت نداره و اگر من نه پس چه کسی؟شما دوست دارید وقتی مریض میشید و به بیمارستان مراجعه می کنید،چه کسی از شما مراقبت کنه؟دوست دارید همه بانوان خانه نشین باشند؟تگر روزی بانویی مریض شد به نظرتون با جنس مخالف راحت تر هست؟آیا احساس آرامش روحی روانی خواهد داشت؟

در ژرفای اندیشه هایم از بودن وپرستاری عاشقانه لذت می بردم.

نه به عشق روپوش سفید آمده بودم و نه به عشق ناز و کرشمه و فیلم و..

تا روزی که برای کارورزی فن وارد بیمارستان شدم بیمارستان ندیده بودم.البته لطف خدا و جوانی خانواده باعث آن بود.

نه از دیدن خون فنت می کردم و نه با ساکشن دچار تهوع و استفراغ می شدم.گاهی فکر می کردم،اگر من مریض بودم و پرستار از انجام مراقبت من این حالتها را پیدا می کرد،چقدر شرمنده می شدم.

همیشه یک دکلمه،چند جمله،یک شعر برای روز پرستارداشتم و در صف اولین های اجرا بودم.

وقتی مطلب طنزی می خواندم،به چشمهای  مدعوبین که می نگریسم،این جمله را با صدای بلند در پایان تقدیمشان می کردم که:لبخند لبهای شما هر چند لحظه ای کوتاه بهترین ها  و دوست داشتنی ترین هاست.

حالا بعد از سالها در آستانه روز پرستار تنها احساسی که دارم:سرخوردگیست.

مانند پر کاه بی ارزشی که هیچ اختیاری ندارد،احساس نیشستی می کنم.

پیش از این فکر می کردم،هستم و بودنم ارزشمند است.اما حالا احساس می کنم بی ارزشترین موجود عالمم.نه کسی به کمک من نیاز دادرد و نه اگر نباشم،چیزی از معادله هستی بهم می خورد.

حالا دیگر اگر دارویی را ندهم احساس ناراحتی و عذاب ندارم.اگر اشتباه کنم اصلا شرمنده نمی شوم.دیگر اصلا برایم مهم نیست که بیمارانم بدانند با چه زحمتی برایشان تلاش می کنم و یا ندانند و هرچه دوست دارند بد و بیراه نثارم کنند.دنیا برایم در لحظه ای که پیش می آید می گذرد.

پریشب که شیفت بودم و از چیزی دلگیر و غمگین،یکی از همکارانم با 2 سال سابقه همان ایدآلهای خودم را تحویلم می داد و دلداری ام.

وای...
از همه برای اینکه  خاطرشان آزرده شد  عذرخواهی می کنم.دلم لبریز بود وپر.

تنها چیزی که هنوز برقرارم داشته و در راه سختی که پیش رو دارم یاری ام می کند،شاید انتظار ظهور است و اینکه او که بیاید،شاید دیگر روانشناس نخواهد،پلیس نخواهدو...

اما مدینه فاضله  پرستار می خواهد.

او که بیاید باز هم انسان انسان است و بیمار می شود. و دولت یار بی پرستار نمی شو.د.

همکاران و دوستان خوبم روز پرستار از همین حالا مبارک.
دستان مهربانتان بوسه باران فرشته ها .

الهم عجل لولیک الفرج

فرزانه:یک پرستار منتظر


مرفین سولفات در ادم ریه

سالهاست وقتی با بیماری که با تابلو ادم ریه مراجعه می کنه برخورد می کنم

1-پوزیشن نشسته تا نیمه نشسته

2-اکسیژن

3-لازیکس

4-مرفین

5-تی ان جی

6-...

چند روز پیش بدون معطلی سرگرم انجام این کارها بودم و هنوز دستورات پزشک به استیشن نرسیده،وسایل سونداژ را دادم دست یکی از دانشجوهای پرستاری و گفتم :شما می تونید یا خودم برم؟با تردید گفت :هنوز دستورات دکتر نوشته نشده و شما این همه د ارو به مریض زدید.منتظر نموندم،مریض را سونداژ کزدم و دنبال کارهای دیگه رفتم.یک ساعت بعد،همون دانشجو اومد دنبالم و ضمن ابراز ندامت از اینکه همکاری نکرده گفت:تمام کارهایی که شما انجام دادید را دقیقا دکتر دستور کرده بود.پرونده را دیدم.یک سوال برام پیش اومده و اون اینکه مرفین چه نقشی در درمان ادم ریه داره؟مگه مخدر و تضعیف کننده تنفس نیست؟

برای اون دانشجو درمورد مرفین توضیح دادم.اما با خودم فکر کردم که سوال جالبیه برای پرسیدن از همکاران

حالا از شما می پرسم؟

نقش و عملکرد مرفین در درمان ادم ریه چیست؟

الهم عجل لولیک الفرج


C P R

چند  نکته جدید در سی پی آر

1-ماساژ قلبی

2-باز کردن راه هوایی مگر مورد غرق شدگی باشد.

3-تنفس

4- دفیبریلاتوردر وی فیبر  (فقط در صورت ایست شاهد،پرکوردیال تامپ)

5-آتروپین در سی پی آر اهمیت خودش رو از دست داده.

6- اپی نفرین هر 3 تا 5 دقیقه تا پایان سی پی آر قابل استفاده است

7-اپی نفرین قبل از دفیبریلاتور موثرترین است.

8- تنها داروی آنتی آریتمی آمیودارون

9-لیدوکایین فقط در صورت در دسترس نبودن آمیودارون.

10-آمیودارون300 میلی گرم در 20 سی سی بلوس.

11-پس از 2 شوک  بی فازیک 200 ژول یا مونو فازیک 360 ژول آمیو دارون 150 مجداد تکرار شود.  

 12-  بیکربنات 5 دقیقه پس از شروع سی پی آر قابل استفاده است.

13-تایید موفقیت یا عدم آن در سی پی آر با کاپنو گرافی است.

14-احساس نبض کاروتیداز اهمیت کمتری برخوردار است

15-موثرترین راه رساندن اکسیژن اینتوباسیون.

16-دفیبریلاتور از همان اولین نوبت با بالاترین میزان استفاده می شود.                                         

     منبع:اروین 2010                                 

                                                                             الهم  عجل لولیک الفرج  

سلام

بسم الله.

                        غم مخور! ایام هجران رو به پایان می رود!

                                             این خماری از سر ما می گساران می رود!

                        پرده را از روی ماه خویش بالا می زند!

                                       غمزه را سر می دهد .غم از دل و جان می رود!

                        محفل از نور رخ او، نور افشان می شود!

                                         هر چه غیر از ذکر یار ،از یاد رندان می رود!

                      وعده دیدار نزدیک است. یاران مژده باد!

                                            روز وصلش می رسد، ایام هجران می رود!

                                    السلام علیک یا صاحب الزمان 

سلام

از اینکه در این وب با شما هستم ،خوشحالم و تقارن این آغاز با ولادت حضرت فاطمه معصومه(س) و میلاد آقا علی ابن موسی الرضا (ع) و ماه زیارتی ابل الحسن  را به فال نیک می گیرم.

مهر ماه و پاییز، فصل جنون عارفانه طبیعت را هم با این همه  جمع می بندم و از آشنایی همه دوستان شادم.

اولین روزی که احساس کردم شاید پرستاری رو دوست داشته باشم، کارورزی ویژه بود.

اولین روز کار دانشجوییم هم در بخش "سی سی یو" بود.اولین شب طرحم  را در" سی سی یو" گذروندم.

به قول یکی از دوستان یه مدتی نوار خوره داشتم و تمام "ای کی جی" ها رو از بس می خوندم،می خوردم.

بعد از اون جسته گریخته 2 سال "سی سی یو" کار کردم.

حالا خوشحالم که پس از سالها دوباره خاطرات آن  روزها برایم زنده خواهد شد.

تا بعد .

                                   جديدترين خدمات وبلاگنويسان.ghalbe6ei.blogfa.com

                                       الهم عجل لولیک الفرج