جای پدربزرگم خالی است
نمی دونم چرا دلم هوای اینجا روکرد.
روزهای زیادی می گذره که اصلا سراغ نت نیومدم.
بعد از فوت پدرم 3 ماه نشد که پدربزرگم هم به رحمت خدا رفت.
از روز فوت پدرم آسمان سیاهه و باران عشق دیگه نمی باره.
دلم به صدای پیر و درد کشیده پدربزرگم خوش بود که گاهی از پشت تلفن با اشکهای مادربزرگم راهی به قلب شکسته ام باز میکرد که حالا اوهم نیست.
روزی که پدرم از دنیا رفت خانه اجدادی تابوتم شد و دیگر تحملش سخت و حالا با نبودن دستان استخوانی پدربزرگم برای در آغوش کشیدن همه گریه های و دردهایم و دویدن جانی دوباره در رگهای سرد و افسرده ام ،مقصد فقط گورستان کوچک شهر پدرم خواهد بود.
هنوز آسمان می بارد واز نظر من همه چیز رنگ خاکستر دارد.
برای مراسم پدربزرگ که می رفتم با خودم فکر می کردم آیا دوباره روزی به شادی به این دیار خواهم آمد
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ ساعت 17:37 توسط فرزانه پرستار منتظر
|
سلام